Sunday, September 11, 2011

Eraghi_Ghazal_2_3

هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا
تا زم پیغامی آرد بر سر کوی شما

باد می پیمایم و بر باد عمری می دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟

چون ندارم همدمی با باد می گویم سخن
چون نیابم مرهمی از باد می جویم شفا

آتش دل چون نمی گردد به آب دیده کم
می دمم بادی بر آتش تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم
ورهم زاین تنگنای محنت آباد بلا

مردن و خاکی شدن بهتر که با تو زیستن
سوختن خوشتر بسی که از روی تو گردم جدا

خود ندارد بی رخ تو زندگانی قیمتی
زندگانی بی رخ تو مرگ باشد با عنا



<br /> <br />

Sunday, October 17, 2010

Forogh Farokhzad_Tavalodi Digar


**تولدی دیگر**

Forogh Farokhzad_Donyay Sayeha



**دنیای سایه ها**

Forogh Farokhzad_Ba'd ha


**بعد ها**

Forogh Farokhzad_Afsaneh Talkh


**افسانه تلخ**

Forogh Farokhzad_Baad Mara Khahad bord


**باد ما را  خواهد برد**

Forogh Farokhzad_Divar


**دیوار**

Forogh Farokhzad_Bar oo Bebakhshaiid


**بر او ببخشایید**

Forogh Farokhzad_Dar barabar Khoda


**در برابر خدا**

Forogh Farokhzad_An Rooz ha



**آن روز ها رفتند**

Molana_Ghazal_64



تو ديدي هيچ عاشق را كه سيري بود از اين سودا
تو ديدي هيچ ماهي را كه او شد سير از اين دريا
تو ديدي هيچ نقشي را كه از نقاش بگريزد
تو ديدي هيچ وامق را كه عررا خواهد از عررا
بود عاشق فراق اندر چو اسمي خالي از معني
ولي معني چو معشوقي فراغت دارد از اسما
تويي دريا منم ماهي چنان دارم كه مي‌خواهي
بكن رحمت بكن شاهي كه از تو مانده‌ام تنها
ايا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر
دمي كه تو نه‌اي حاضر گرفت آتش چنين بالا
اگر آتش تو را بيند چنان در گوشه بنشيند
كز آتش هر كه گل چيند دهد آتش گل رعنا
عرابست اين جهان بي‌تو مبادا يك زمان بي‌تو
به جان تو كه جان بي‌تو شكنجه‌ست و بلا بر ما
خيالت همچو سلطاني شد اندر دل خراماني
چنانك آيد سليماني درون مسجد اقصي
هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد
بهشت و حوض كوثر شد پر از رضوان پر از حورا
تعالي الله تعالي الله درون چرخ چندين مه
پر از حورست اين خرگه نهان از ديده اعمي
زهي دلشاد مرغي كو مقامي يافت اندر عشق
به كوه قاف كي يابد مقام و جاي جز عنقا
زهي عنقاي رباني شهنشه شمس تبريزي
كه او شمسيست ني شرقي و ني غربي و ني در جا


Molana_Ghazal_1254


من توام تومنی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

سر و پا گم مکن از فتنه بی پایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

Molana_Ghazal_1427


من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم
نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم
اگر بالاست پر اختر وگر دریاست پر گوهر
وگر صحراست پر عبهر سر آن هم نمی دارم


Saturday, October 16, 2010

Molana_Ghazal_1725


نگفتمت مرو آن جا كه آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم
وگر به خشم روي صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آيي كه منتهات منم
نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي
كه نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت كه منم بحر و تو يكي ماهي
مرو به خشك كه درياي باصفات منم
نگفتمت كه تو را رهزنند و سرد كنند
كه آتش و تبش و گرمي هوات منم
نگفتمت كه صفت‌هاي زشت در تو نهند
كه گم كني كه سرچشمه صفات منم
نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت
نظام گيرد خلاق بي‌جهات منم                   
اگر چراغ دلي دانك راه خانه كجاست
وگر خداصفتي دانك كدخدات منم


Molana_Ghazal_65

Molana_Ghazal_69

Molana_Ghazal_1758

Sadi_Ghazal _40

چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی باشد
خلیل من همه بت های آذری بشکست

Sadi_Ghazal _59


این تویی یا سرو بوستانی به رفتار آمده است
یا ملک در صورت مردم به گفتار آمده است

Sadi_Ghazal _287


نه چندان آرزومندم كه وصفش در بيان آيد
و گر صد نامه بنويسم حكايت بيش از آن آيد                      

مرا تو جان شيريني به تلخي رفته از اعضا
الا اي جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آيد
ملامت‌ها كه بر من رفت و سختي‌ها كه پيش آمد
گر از هر نوبتي فصلي بگويم داستان آيد
چه پرواي سخن گفتن بود مشتاق خدمت را
حديث آن گه كند بلبل كه گل با بوستان آيد
چه سود آب فرات آن گه كه جان تشنه بيرون شد
چو مجنون بر كنار افتاد ليلي با ميان آيد
من اي گل دوست مي‌دارم تو را كز بوي مشكينت
چنان مستم كه گويي بوي يار مهربان آيد
نسيم صبح را گفتم تو با او جانبي داري
كز آن جانب كه او باشد صبا عنبرفشان آيد
گناه توست اگر وقتي بنالد ناشكيبايي
ندانستي كه چون آتش دراندازي دخان آيد
خطا گفتم به ناداني كه جوري مي‌كند عررا
نمي‌بايد كه وامق را شكايت بر زبان آيد
قلم خاصيتي دارد كه سر تا سينه بشكافي
دگربارش بفرمايي به فرق سر دوان آيد
زمين باغ و بستان را به عشق باد نوروزي
ببايد ساخت با جوري كه از باد خزان آيد
گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدي
نه شرط دوستي باشد كه از دل بر دهان آيد